اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات اميرعلي خان

دوشنبه -28 بهمن 1392-هفته دوم يازده ماهگي

دو روزه كه فقط بي تابي ميكني ، نميدونم علتش چيه ؟ اين سرماخوردگي بيشعور هم دست از سرت بر نميداره . از 14 دي ماه تا الان به شكل هاي مختلف با اين سرماخوردگي دست و پنجه نرم كردي . اين روزها هم همچنان سرفه هاي صدا دارت ادامه داره و آب بينيت هم روان. قطره بيني و شربت زاديتن و اسپري ها هيچ افاقه نكرده و همچنان گل پسرم مريضه. ديروز هم همچنان بي تابي ميكردي . با اينكه از ساعت 5 تا هفت و نيم خوابيدي و من و بابايي رو سورپرايز كردي ولي بعدش بد قلقي كردي در حد تيم ملي ! با تمام بي تابيهات وقتي كه من الكي ميخنديدم تو هم ميخنديدي و اونم با صداي بلند. كلي براي اينكه سرحال بشي دنبال بازي كرديم. نزديكهاي ساعت 10 بود كه خوابيدي ولي چه خ...
28 بهمن 1392

شنبه - 26 بهمن 1392-وروجك من در اولين هفته يازده ماهگي جيغ زدن ياد گرفته

امروز 26 بهمن 1392 هستش ، گل پسرم هفته اول يازده ماهگي رو به اتمام رسوندي. گل پسرم تو اين هفته نميدوني چقدر جيغ جيغو شدي . هر چي كه ميخواهي بهش اشاره ميكني و جيغ ميزني . البته به نظر من خيلي مكانيسم مفيدي در آفرينش شما گل پسرم هستش . اگه اين جيغ زدنت نبود يادمون ميرفت كه نيازهايي داري . ديروز يه اتفاق خيلي بد افتاد . من جيغ زدنت رو اشتباه تفسير كردم . ميخواستم با كامپيوتر كار كنم . همون لحظه شما هم اومدي كنار كامپيوتر . دستت رو ميز بود يه جيغي سر دادي . من فكر كردم كه حتما موس يا كيبورد رو طلب كردي . نگو پاي عزيز دلم مونده زير صندلي كه من روش نشستم. همين كه نشستم روي صندلي ، صندلي رو كشيدم جلوتر ، جلو كشيدن همانا و صندلي رو ...
26 بهمن 1392

عکسهای ده ماهگی امیرعلی خان- از17 دي 92 تا 17 بهمن 92

كيك تولد ده ماهگي فندق ، قرار بود از وسط كيك فندق ما معلوم باشه ولي وروجك بازيهاش نزاشت هفته اول ده ماهگی فندق خان - اونقدر زورگو شدی که دیگه اجازه نمیدی لباس بپوشونمت و نصفه کار میزاری پا به فرار نازکردن وقت بیدارشدنت چقدر خواستنیه .الهی مامانی قربونت بشه . هفته سوم ده ماهگی هستی هفته سوم ده ماهگی - فندقم یه طور لباسشویی رو نگاه میکنی که برام سواله که تو اون مغز کوچیکت چی میگذره؟ چهارده بهمن - هفته آخر ده ماهگی - وقتی بهت میگیم لالا کن سرت رو میزاری روی بالشت. گاهی هم که دیگه خوابت میاد بدون اینکه بهت بگیم لالا خودت سرت رو میزاری رو متکا . 15 بهمن - آقای مهندس عاشق سیم و کنترل - هفته آخر ده ماه...
15 ارديبهشت 1393

16 بهمن 1392- آخرين روز ده ماهگي فندقم - از سر و كول بالا رفتن آموختي عسلم

مدتها بود كه منتظر بودم دستهاتو بگيرم و از سرو كول من بالا بري . ديروز كه رسيدم خونه ، با يك بمب انرژي روبرو شدم . وقتي كه ميخواستم ببرمت و ماتحت مباركت رو بشورم چنان خيز برداشته بودي و نميخواستي همراهم بيايي . وقتي كه يه لحظه بغلم گرفتمت شروع كردي از سرو كولم بالا رفتن و رو شونه هام ايستادي . البته گفته باشم كه همه اين كارات با نق زدن بود و اعتراض بچه گانه . وقتي اينكارت رو ديدم خندم گرفته بود و نميتونستم حرفي بزنم و توي شيطون بلا هم شروع كردي به خنديدن . باورم نميشه كه اينقدر بزرگ شده باشي . بصورت خيلي بامزه اي براي رسيدن به هر چيزي با صداهاي اعتراض آميزي كه از خودت در مياري ما رو متوجه ميكني كه چه چيزي رو مي طلبي . ديروز بابايي با د...
16 بهمن 1392

يكشنبه 13 بهمن 1392-رستوران اسپيو –هفته چهارم ده ماهگي

اميرعلي من تا چند روز ديگه ميره تو 11 ماهگي . الان آخرين هفته 10 ماهگيش رو بسر ميبره.  تو اين دو هفته اخير حركاتت كاملا كنترل شده هستش . كمتر زمين ميخوري وهمين باعث شده كه من خيالم كمي راحت تر بشه . مثلا همين ديروز خيلي خسته بودم و خواب آلو از سركار كه برگشتم من دراز كشيده بودم كنارت و تو داشتي بازي ميكردي . نزديك يك ساعت و نيم همينطور بازي كردي . گاه گداري هم به من حمله ور ميشدي و با من بازي ميكردي و گاهي هم ميرفتي تو اتاق ولي در كل بي صدا بازي ميكردي . روز جمعه يازده بهمن ،من و تو و بابايي باهم رفتيم رستوران . خيلي ترس داشتم كه طاقت نياري و گريه كني ولي خدا رو شكر خيلي محترمانه برخورد كردي . و مثل هايپر استار كه با خا...
13 بهمن 1392

يكشنبه 13 بهمن 1392- روزهاي آخر ده ماهگي - در يك ماه براي سومين بار دكتر رفتيم

يك هفته ميشد كه كتوتيفن و پروسپان و قطره بيني مصرف ميكردي ولي خوب نشده بودي . روز يكشنبه برات از دكتر حليمي وقت گرفتم . ساعت سه و نيم وقتمون بود ولي ساعت چهار بود كه رسيديم مطب دكتر . خدا رو شكر كه اميرحسين هم باهامون اومد. خيلي به من سخت گذشت . وقتي رسيديم چهار نفر تو مطب بودند كه چون ما وقت گرفته بوديم آخرين نفر قرار نگرفتيم و بعد از دو نفر ميتونستيم بريم پيش دكتر . يه نفر هم كه داخل بود ميشد سه نفر . تو همين مدت كم فقط براي لحظاتي آروم بودي و باقي زمان رو دائم در حال جنب و جوش و زورگويي به ماماني بودي . دوست داشتي بزارمت روي زمين كه چهاردست و پا بري . يا دوست داشتي پريز هاي برق رو دست بزني . به يه سمت كه ميگرفتمت يهويي تغيير جهت ميد...
13 بهمن 1392

6 بهمن 1392- يكشنبه – كشف كشوها و سرماخوردگي

فندق من الان در هفته سوم ده ماهگيش به سر ميبره. نميدونم اين سرماخوردگي كي ميخواد دست از سر پسر عزيز من برداره . ايندفعه سرفه هاي صدادار و آب ريزش بيني شديد داري . با هر عطسه يك عالمه از بينيت ترشحات ميريزه بيرون . من نميدونم چقدر ترشحات تو اين مغز كوچولوي آقا پسرمون هست. وقتي كه شير ميخوري به شدت اذيت ميشي چونكه بينيت پر از مواده . شبها به خاطر دندوناي بالاييت هم دائم در حال ناله كردن هستي . ناله هاي صداداري كه خواب رو از چشمهاي من ميدزده . روز پنج شنبه و جمعه كه خونه خاله جون و دايي رضا رفتيم به جز اندك زماني باقي زمانها در حال نق زدن و گريه بودي . حتي خوب غذا نخوردي . خلاصه چي بگم كه خيلي پسرم در اين روزها ناراحته . و...
6 بهمن 1392

2 بهمن 1392- چهارشنبه – مراحل تكميل رشد در هفته سوم ده ماهگي

فندق من وارد سومين هفته ده ماهگيش شده. الهي مامان قربونت بشه . نميدوني با هر سرما خوردن تو چطور قلب من دردناك ميشه . انگاري كه رو زمين نيستم و فكرم كار نميكنه . با هر سرفه تو قلبم ريش ريش ميشه . از 14 دي ماه كه از شمال برگشتيم تا الان همش سرماخورده بودي . و اين دو روز هم نوع سرما خوردگيت عوض شده و كلي سرفه هاي صدادار بهش اضافه شده . از روز جمعه صبح عمه سمانه اومده بود خونمون واين چند روز باهات بود و كلي ذوق ميكردي . اينقدر براش خنديدي و دل بري كردي كه حد نداره . ديروز كه داشت ميرفت كلي بوست كردش . تا جاييكه بابايي گفت پسرم تموم ميشه . اينقدر بوسش نكن. ديشب همه برق ها رو خاموش كردم و بابايي تو اتاق خواب داشت درس ميخوند . توي تاريكي...
2 بهمن 1392

28 دي ماه 1392- شنبه – هايپر استار و اميرعلي و خاله فريما و عمه سمانه-هفته 2 ده ماهگي

وروجك من در هفته دوم ده ماهگيش به سر ميبره. امروز با خاله فريما و عمه سمانه رفتيم هايپر استار تا هم تفريحي كنيم و هم براي خاله زهره عطر بخريم . من فكر ميكردم كه تو پسر گل من توي چرخ هاي دستي هايپر كه جاي نشستن داره دوام مياري ولي زهي خيال باطل . فقط چند لحظه اي اونم به بركت شامپوهاي رنگارنگي كه برداشتيم طاقت آوردي ولي بعد از چند دقيقه داد و بيداد ميكردي و مخالفتت رو با نق زدن نشون ميدادي . به معناي واقعي ماماني پٍِرس شد . از شدت خستگي ديگه نا نداشتم. احساس ميكردم كه كمرم به سمت عقب ميخواد بشكنه. ديگه قسم خوردم كه به تنهايي و بدون بابايي ديگه از اين كارا نكنم. توي هفته دوم ده ماهگي ياد گرفتي كه كنترل تلويزيون رو به سمت تلويزيون بگ...
28 دی 1392

26 دي ماه 1392-پنج شنبه – خاله فريما و اميرعلي - هفته دوم ده ماهگيش

امروز اميرعلي من داخل هفته دوم ده ماهگيش هستش. ديروز خاله فريما اومده بود خونمون تا پرتقالهايي كه سوغاتي براش آورده بوديم رو ببره . با اينكه داشتي با اميرحسين بازي ميكردي ولي گاهي برميگشتي و خاله فريما رو نگاه ميكردي . نگاهي بدون هيچ گونه احساسي و فقط از روي كنجكاوي . نگاهي كه يه عالمه سوال توش بود. كه تو كي هستي از كجا اومدي ... وقت رفتن خيلي جالب بود براي من كه وقتي گفتم باي باي كن دستت رو تكون دادي ولي هر دوتا دستت تكون خورد مثل اينكه داري بازي ميكني ولي امروز صبح خيلي برام جالب بود بغل اميرحسين بودي و من داشتم خداحافظي ميكردم بهت گفتم اميرعلي جون باي باي . تو هم برام دست تكون دادي و فقط يه دستت رو تكون دادي . واي نميدوني چقدر ...
26 دی 1392